درواقعيت دنيای من صدها اتفاق رخ داده که هيچ کدومشون به نتيجه نرسيدند
اما حقيقت دنيای من بايد يه اتفاقی باشه که تعيین کننده ی
سرنوشتم
افکارم
احساساتم
و آرزوهام باشه
حتما تفاوت بين واقعيت و حقيقت رو هم ميدونين :
واقعيت اون چيزی است که واقع شده و وجود داره
ولی حقيقت اون چيزی است که بايد باشد ...
توی اين دنيای پيچيده ی عجيب همه جور اتفاق واقع شد ولی هيچ کدومشون حقيقت نداشتن فقط واقعيت داشتن ...
و بخاطر همينه که اين روح آرامش مورد نيازشو نداره ....
اينکه اون اتفاق توی دنيای من چيه ؟!...
اينکه کی و چه جوری ممکنه به وقوع بپيونده رو نميدونم ولی شک ندارم که اون اتفاق که منو به آرامش ميرسونه دير يا زود به وقوع میپيونده چرا که من تمام لحظه هامو وقف اون کردم و اين عادلانه نيست که وضع من با آدمی که منتظر اون اتفاق توی زندگيش نيست يکی باشه ....
صداهای زيادی تو گوشم پيچيده بود .....
صدای رفتن .....
تنهايی ...
اومدن ...
نشستن ...
عشق ...
فرار!....
صدای نفس نفس مياد !...
صدای نفس نفس آدمی که داره از يه سربالايی ميره بالا ....
صدای تلنگرايی که به قلبم ميخوره و سعی ميکنم چشمامو روش ببندم ...
امروز داشتم با خودم فکر ميکردم که چه قدر دلم ميخواد يه مدت برای خودم زندگی کنم .... گوشامو بگيرمو چشمامو ببندم ...
بعد سبک شم ...
برم سراغش ...
بهش بگم هنوز هم عاشقشم ....
هنوزم بدون اون تنهايی رو حس ميکنم ....
هنوزم دلم براش تنگ ميشه ....
هنوزم صداش آرومم ميکنه ....
ولی باز ميگم نه !......
هزار چيز ديگه مياد تو ذهنم و ميبينم که بايد خفه خون بگيرم !...
بايد تظاهر کنم !...
ولی خوب حداقل خوبه يه نفرو دارم که بفهمه چی ميگم ........
دلم ديگه تحمل نداره ....
ولی خوب باز خدا منو تنها نمیذاره نه؟؟؟؟
شايدم من هنوز لياقت اين همه خوبيو ندارم ......
شايد هنوز ظرفيتم کامل نشده ...
شايدم ...
گاهی اوقات با خودم فکر ميکنم وقتی ادما سفره دلشونو باز ميکنن
تازه ميفهمی که چه قدر تنهان ...
چه قدر خسته ان و فراری ...
تنها سفره ای که وقتی ميشينی پاش حقايق وجوديه آدمارو ميفهمی ...
ميفهمی که سردی سکوتشون برای چيه؟؟؟ ....
بالاخره بايد از يه جا شروع بشه ....
بالاخره بايد از يه جا سرتو بالا بگيری ...
بالاخره بايد از يه جا به خودت اعتماد کنی ...
بالاخره بايد دستتو به يکی بدی ......
خيلی خوشحالم که حسش ميکنم ....
حس قشنگيه ....
حس امنيت ...
حس آرامش ....
حس اطمينان ....
اميدوارم شايسته اش باشم ......
چقدر داشتن تو قشنگه ...
داشتنی که خالی از هرچی نفرت و کینه است ...
داشتنی که پر از دوست داشتنه ...
داشتنی که به معنای واقعی کلمه یک احساس رو معنا میکنه ....
اگه فقط واسه یه لحظه میخواستم آرزویی بکنم اون آرزو این بود که:
همه مثل تو منو باور کنن .....
دلم میخواد همیشه بمونی ...
همیشه!!!!
میخوام سایه تورو بیشتر حس کنم .......
نمیخوام سایه کس دیگه هم باشه ....
این توقع زیادیه مگه نه؟
یا شاید من دارم خودخواه میشم و حد خودمو نمیدونم!!!